الهی بمیرم ؟برای بابایی که این قدر زودریش هایش و مو هایش سفید شد. آخر چرا؟؟؟؟
سنت بالاست ؟نه ، به خدا ؟فشار زندگی ،سختی ،تحمل مشکلات در قلبت و سنگینی آنها.
البته ،فقط اینا نیست ،یادگاری های جبهه هم سال هاست با تو شریکه
یاد ان روز های سخت و دشوار سال 85 برایم سخت است.
وقتی به دیدنت اومدم با دیدن جمعیتی که که کل اتاق را گرفته بود ،چهره ی شکسته ات، رنگ و روی پریده ات و سرم ها و هزار چیز دیگر.
از همه بدتر این بود که من قد کوتاهی داشتم و تومرا بلند کردی و در کار خود نشاندی، یادمه سرم رو روی ملحافه هکه روت بود گذاشتم و هق هق گریه کردم.
چه تب هایی می کردی و در آتش تب می سوختی و لباست .و بالشت و حتی ملحافه نخی که رویت بور از عرق خیس می شد.
با دیدن پهلو و پشتت که سوراخ کرده بودند برای کشیدن آب ریه هات جگرم می سوزد و حتی حالا نیز با دیدن انها
اعصابم خورد می شود.
اما آن قدر خوبی که انگار نه انگار این روز گار است که تو را به این انداخته اما واقعا پدری نمونه ای
آرزو دارم همیشه آن گونه هایت را که موقع خنده معلوم می شود و لبخندت را همیشه ببینم.

:: برچسبها:
پدر ,
|
امتیاز مطلب : 14
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4